تبليغاتX
شورمستی
























شورمستی

شورمستی خاطرات و ناگفته هاي من است به تو که نا تمام ماند

     

          سالها پیش در كتابي خواندم "در خاور دور ارسال طناب ابريشمين به معني مرگ دريافت كننده  آن است"، *شايدامروزو اينجا نوشتن اين پيام نيز حكم مرگ فرستنده آن باشد. 

 رضاي عزيز

زندگي مشترك را نمي توان يك بار به خطر انداخت و باز انتظار داشت كه شكل و محتوايي همچون روزگاران قبل از خطر داشته باشد.

            چيزي ،قطعا خراب خواهد شد

                   چيزي فرو خواهد ريخت

                         چيزي ديگر گون خواهد شد

چيزي -به عظمت حرمت- كه باز سازي و ترميم آن بسي دشوارتر از ساختن چيزي تازه است.*

كاسه بلورين را نمي توان يكبار از دست رها كرد بر زمين انداخت ،لگد مال كرد و باز انتظار داشت كه همان كاسه بلورين روز اول باشد.

                  من که خودكاسه يي بلورين،شكسته و لگد مال شده ام ،از تو مي خواهم و چه پر دوام مي خواهم  كه به هيچ ،-اين به زبان تو  ديگری و به بیان من كاسه نوين زودشكن ات را-  از دستهاي خويش جدا نكني ،آنچنان كه مرا جدا كردي بي آنكه هيچ چيني بند زني هم نشاني ام باشد.

و چه سخت و هميشه دردناك است  اين ايام...

بياد داري مرا به جادوي زمان دعوت مي كردي و ناشنيدنم را  همواره سرزنش ،حال  عز يز رفته تو چرا گذر ایام وجادو یش را نادیده پنداشتی وآنرا فرصتی نیک تر نیافتی؟

 شگفتا !هنوز هم مرا ملامت میکنی....

 واي  برمن، آه برمن  سه سال پيش چنين روزي  با چه حالي  در این ساعت مي گريستم .... بمان.......نرو ......فرصتي ...   آه  فقط بمان و نرو ....

چه واگو يه كنم كه در میان گر یه های بی امانم نمی دیدی و نمی شنیدی ام. ....

چه حقيرانه نيازمندت شدم . چه بي رحمانه مرگ را فرياد كشيدي وشكوه مرگ را بر من به حقارت  كشاندي.....

بگذاریم و بگذریم آن صبح این چنین تنها شدم .

 نادانسته و البته  نه تماما نادانسته  که روزهای گذشته  كرشمه هاي اميد، نشانه هايت را از ديگري ات برايم  ناديده و ناشنيده مي انگاشت  ومن نيز هم، كه در جستجوي زمان از دست رفته ام بودم.

تا به یکباره گفتي همسرم....

تو از همسرت گفتي من ايستارهاي خود را در آستانه فرو ر يختن  و ا بتذال ديدم و  دانستم با تو اینجا همگام نخواهم بود و همه چيز بر هم ريخت كه:

" گل نسرين !زخم خورده اين دل شكستنها و افتادنها، اي كاسه بلورين افتاده بر خاك،چگونه است  كه تو نیز با دلنوشته هايت روا مي داري اين انديشه زخم زننده را بر ديگري،تو خود سالهارنجيده خاطر  از اين  در سایه بودنها ودیگری  بودي ، حال دیگری انتخاب است و ارجح  ، پس رها كن  و خود نیز آزاد شو .و روا مدار بر او آنچه را بر تو گذشته است ...

باز در خود خز یدم ،ترا معجزه وار نيز  دیدم  ، با رنج خواندم واين بار  به تمامي مردم :

                                      من ومقام رضا وبعد ازاين شكر رقيب‌‍

                                               كه دل بدرد تو خو كرد وترك درمان گفت...."

 

همیشه عز یز !  با چنين مستمسكي موجه  به آغاز سخن بر مي گردم و  مي گويم زندگي مشترك را نمي توان  حتي با دلنوشته هاي دور مانده  و وارهانده يي  چون من به خطر انداخت و بز رگترين خواهشم اين است كه با او،چون تو با من مباش كه تلخي اش تا ابد است.

شايد دوباره بيمار شوم اماخيالي نيست بايد رفت-  نه چون تو بی نشان  و نه چون تو  گر یزان - آنچنان بايد رفت كه عشق را حرمت زاید ......

خاطرات را به سهم همه سادگي ام با خود خواهم برد

يلدارا طولاني ترين شب عمرم خواهم كرد ؛تا يادت به بلندای یلدا باد

سيب سرخ را ميوه ممنوعه عشقم خواهم خواند؛ كه دیگر بار جاودان باد

كاشانه ام را در سرماي زمستان  با گلهای نرگس خواهم آراست؛  تاعطر آگين باد

ماهتاب به بدر نشسته  را نفرین خواهم گفت ؛تا خواب ترا پریشان  مباد

باران را  تا هميشه بي چتر خواهم رفت كه  نگاه خیس  را در باران  نشان مباد....

وترا از پس روح  در هم شكسته ام از دريچه يي ديگر -بی نگاه  تو - دوباره خواهم نگاشت تا تو  راخاطر آسوده باد  و مرا بی تو ، ياد  مباد

                                   و ديگر بار ترا خواهم خواند دربهاری  و رستاخیزی که گو یند خواهد آمد.

تو نیز عز يز ترين این در خود فرو ريخته رابه فراموشی بسپار كه بايد رفت تا عشق شكوهي  ديگر يابد.....

                                                         *****

                سه  سال گذشت ،از آن روز  و از آن صبح آفتابي رفتن ،سه سال گذشت ....

                                  وتو  از توحش آن صبح  بهاري در بنفشه نام كوچه ،چيزي بخاطر داري ؟

     گريز و گزيري  نيست  مرا ، بايد پاسخ داد .خداحافظي سه سال پيش  ات رادر چنين روزي، امروز باید پاسخ داد.  ومن امروز خداحافظي مرگ آلوده آن صبح  را پاسخ خواهم داد پاسخي كه درآن حقيقتي نهفته است حقيقت تو ، حقيقت من و حقيقت ديگري .پاسخي كه آغازي است براي تو ،آغازي كه پيشتر آغاز گرديد. و آغازحقيقت توست و  حقیقت دیگری  .

 واي كه چه بي رحم است واژه خداحافظي بر عشق  و چه كم مايه است فراموشي برجفا.......

                                          

                                                  بدرود چكاوك چهارم ارديبهشت  ماه 91 ۱۳

                                                   اي دل بيا  كه ما به پناه خدا رويم  ....

*سورن كركي گور/ابراهيمي

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 7:22 توسط چکاوک| |

مي می روم بـــا زخــم پايــم ، مي روم

مي روم بـــا دردهــايم ، مي روم


در قـفــس ديگــر نمي بـيــني مـرا

بـا قـفـس ، در بنـدهـايم مي روم


خسته ام،در خواب شيرين تو هَـم

شــايد از امشـب نيـايم ، مي روم


تكّــه هـــاي چـيـني قــلــب مـــرا

دفن کن امشـب برايـم ، مي روم


يــادگــارم اشـك هــاي بـي امــان

يك كمي هم خنده هايم،مي روم


مــن تــو را با خــاطرات خــوب تـو

مي سپـارم با خـدايم ، مي روم ...

به نقل از  اشعار استاد گرامي م.مسافر در وبلاگ فصل فاصله

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 22:57 توسط چکاوک| |

Design By : Night Melody